خرید بک لینک

شاید تلخ باشد اما، وقتی کسی نمی‌خواد در رابطه با شما بمونه ولی توانایی قطع رابطه رو هم نداره، رفتاراش وارد فاز آزار غیر مستقیم میشه، یعنی رفتارهایی رو عامدانه تکرار میکنه که میدونه برای شما خیلی دردناکه؛ و این یک مکانیسم دفاعی برای تمام کردن مسئولیتش در رابطه‌ست به طوری‌که در نهایت شما رابطه رو ترک میکنید و او از احساس گناه فرار میکنه.

برچسب: نویسنده: آریا حیدری تاريخ: شنبه 4 مهر 1405 ساعت: 0:20

1403,, داره تموم میشه وقدر کم پست گذاشتم امسال.. دلم برای کوچیکی امیرمحمدم تنگ شده بود.. اومدم اینجا چند تا خاطره بخونم..‌زیاد نبود.. پسرکی که تا چندماه پیش نکران حرف زدنش بود الان دیگه راه افتاد.. دیگه با دوتا وروجک وقت اینجا اومدن ندارم..‌ یار هم نمیاد درگیره... امروز باهم روکش صندلی عوض کردیم..‌خوشم اومد ​​​​ تصمیم گرفتم بقیه خونه تکونی هم باهم انجام بدیم دوتایی قشنگه... بزنم به تخته یار غرغرو نیست ، بابام هر کاری انجام میداد جرات نمیکردیم بهش نزدیک بشیم ، فکر میکردم همه مردا اینطورین .. خدارادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا حیدری تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 8:30

، دو روز نبودیم دختری انگار دلش واسه عروسکاش تنگ شده..یک ساعته دار میخابونتشون..گذاشته رو پاش میگه چشش بازه...( چشم عروسک بسته نمیشه )یه خرگوش پارچه اییه کفشش به پاش دوخته میگه این بی ادبه کفششو در نمیاره،، اون یکی عروسک خانومه ،الان میگه مامان خرگوش نی نی و بیدار میکنه... بعد یواش در گوشش میگه گفتم..میگم عروسکا خابیدن بسه ، پسری رو پامه میگه مامان الکیه واقعی نیستن که نمیدونه واسه خواهرش خیلی واقعیه...میگم خرگوش بزار پیش نیی نی بخابه..میگه نه اذیتش می‌کنه میگه خرگوش بالش سرد می خواد...میخاد بگادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا حیدری تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 8:30

آذر 1404 تو یک برهه ای زندگی با پستی و چالش اقتصادی ... اصلا نیمه دوم سال به ما نمیسازه هرچی تو نیمه اول جمع میکنیم بعد از دست میدیم..‌انشالله به خیر و خوشی تموم بشه..آقایی شبکاره داشتم با پسری حرفای قبل از خواب میزدیم‌راجع به خدا و آدم وحوا..برای اولین بار براش تعریف کردم..حرفای نمک دار میزد.. اول از همه گفت پس خدا خودشو چجوری درست کرد... بعد نشست خدا صدا زد می‌گفت چرا نمیاد پایین...‌ بعد گفتم همه جا هست صداش بزنی میشنوه... بعد موقعی که داشتم سوره توحید باعاش کار میکردم گفتم معنی اش اینه که خداادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا حیدری تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 8:30

امروز سی یک سالم تموم شد در حالی که همش فکر میکردم تازه سی سالم شده ، شمع تولد دیدم تعجب کردم..الکی نیس موهام اینقدر سفید شده.. تولد سی یک آقایی یادمه تازه نامزد بودیم یه کیک پختم با کاکایو نوشتم تولدت مبارک ، ولی یار اصلا خوشش نیومد از این کارا، اونم با اکراه شمع سی را نگاه میکرد... آها ژله هم درست کردم.چقدر ضایع برای اولین تولد باید بیشتر تلاش میکردم..امروز یار و پسرک همراه کیک اومدن آبجی کیک اورد و مامان.. خودمم پختم ... خلاصه سی و یک بسیار شیرین تموم یا شروع کردم...کوچولو ها میرقصیدن ،، پسرک یکمی حرف زدنش بهتر شد ، دست مامان یعنی دستت درد نکنه...جالب میشه بگه دست مامان بو نه + نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 0:24 توسط z.f  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا حیدری تاريخ: پنجشنبه 10 خرداد 1403 ساعت: 7:45

سی ام ،برای اولین بار پسرکم با مامان بردیم گفتار درمانی ، سه سال و نیم ...اولش خجالت میکشید ، اسباب بازیها رو دید ذوق کرد با قوری کوچیک چایی ریخت.. تعارف میکرد.. چند تا تقلید حرکتی انجام داد تا راه بیافته..بعدم کم کم با حیوانات عروسکی کار کردن.. هر اسم و حرفی که تکرار میکرد من قند تو دلم آب میشد، حس میکردم پسرم داره آپلو هوا میکنه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا حیدری تاريخ: پنجشنبه 10 خرداد 1403 ساعت: 7:45

باز هم نوزده آذر اومد

مصادف شد با هفتم مادربزرگ که آقایی زحمتش کشید..

خدا رحمت کنه ،

سیزده آذر 95 اولین باری بود که مادربزرگ دیدم، روزی بود که رفتیم گروه خون..

کی فکرشو میکرد هفت سال بعد مادربزرگ سیزده آذر فوت میکنه

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۲ ساعت 22:58 توسط z.f  | 

برچسب: نویسنده: آریا حیدری تاريخ: چهارشنبه 22 آذر 1402 ساعت: 13:09

امروز اربعین چهارشنبه است.. دختری از سایه خودش میترسه، تازه کشفش کرد،، نمیتونه ببینه یه چیز دنبالشه،، نوزده ماهش شد، دختری شجاع من..پسرم هنوز حرف نمیزنه داره نزدیک سه سال میشه، هیچ خبری نیس هرچند کامل منظورشو میفهمم.. ولی کلا پنجاه تا کلمه بیشتر بلد نیست.. راستی پسری یه هفته اس از پوشک گرفتم.. بالاخره موفق شدم، همه چیز واسه اولین بار سخته.. فکر نمیکردم از پسش بر بیام، اینم بخاطر جاری عزیز بود..الان بوی جیش روی فرش خفه ام کرد.. دختری هم میتونم از شیر بگیرم ولی خودم آمادگیش ندارم.. از لحاظ روحی دلم نمیاد، هرچند رو مخه ولی برا منم سخته گریه آوره....دغدغه های این روزای من، پوشک گرفتن و شیر گرفتن بچه ها، حرف زدن امیر، استارت نماز خوندنم، ورزش کردنم، اماده کردن وسایل کوچیک خونه برای اسباب کشی، کوتاه کردن موهام، کنترل خشم، مامان مهربون شدن،..... همه اینا دلم میخاد انجام بدم... هر روز تو فکر و ضمیرناخودآگام میان و اعصابم بهم میریزن..آدم کمالگرا همه. چیزا باهم میخام نمیتونم یکی یکی انجام بدم.. به همین شکل ادامه بدم هیچ پخی نشدم و نخواهم شد + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور ۱۴۰۲ ساعت 0:28 توسط z.f  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا حیدری تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1402 ساعت: 1:48

1402 چقدر روزا زود میگذره... 1401، 1400 یادم نمیاد

23 مرداد امساله خاله شدم...

امشب پسرم مریضه، تب داره و گلود رد... خابم دارم چون دیشب تب داست خوب نخابیدم

گوشی ساعت گذاشتم خر بووف

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 0:8 توسط z.f  | 

برچسب: نویسنده: آریا حیدری تاريخ: يکشنبه 5 شهريور 1402 ساعت: 2:11

روزمرگی یه روز عادی، خوابیده بودم، پسرکی بیدار شد چشام بسته بود ولی حواسم بود از زیر پشه بند رفت بیرون لیوان آب گرفت خورد، دیشب اصلا بیدار نشد که آب بخوره تشنه اش بود، بعد اومد کنار نشست با گریه گفت مامان هم.. گشت شد صبحانه میخواست، یادم اومد شام زود خورده بود، نون لواش دادم بهش یجوری نگاه کرد با تعجب یخچال نشون داد.. نیمرو میخاست... آب جوش گذاشتم خواستم نیمرو بزنم دیدم ماهیتابه ها نشسته آن، حوصله نداشتم پسری راضی کردم آبپز بزارم اینطوری شاید آجی اش هم که نیمرو نمیخوره، آبپز بخوره.. تخم آبپز کن که زدم به برق دوید رفت بالای کابینت کنارش نشست، منم باید میایستادم کنارش تا نسوزه، دختری هم بدون سر صدا بیدار شد اومد چشاش پف کرده بود.. چند بار پسری پسری دعوا کردم که به برق دست نزنه.. سره گذاشتم صبحانه آوردم پسری تخم مرغ و تخم بلدرچين پوست کند.. دختری هم واسه اولین بار تخم بلدرچين خورد.. بعدم پسری شکر آورد تا یه ساعت مشغول چای شیرین درست کردن و خوردن بود.. به دختری شیر دادم.. تلویزیون روشن کردم.. هردوشون بردم دسشویی شستم.. خواستم پسری پوشک نپوشه که صرفهجویی کنم مثلا.. پنج دقیقه بعد رو دوچرخه اش کثیف کرد..دوباره بردم دسشویی آوردم.. پنج دقیقه بعدش روی مبل کثیف کرد دوباره بردم دسشویی پوشک گرفتم.. دعوام کردم، مبل شستم با جاروبرقی آب گرفتم.. یه ساعت کشید جارو از پسری بگیرم یبارم اینجا دعواش کردم.. داشتم ظرف میشستم که دیدم صداش نیس، رفتم دیدم تو یخچال آبلیمو گرفته،، بزور ازش گرفتم.. بعدش اینو خواهرش افتادن به جون آیفون.. یه دعوا هم سر این داشتیم.. آیفون بیخیال ششدن مبل کشوندن جلو در با قفل در بازی میکردن.. لباسشویی روشن کردم، داشتم با جارو دستی خونه جارو میزدم حوصله نداشتم جاروبرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا حیدری تاريخ: جمعه 13 مرداد 1402 ساعت: 12:17

درشکفتن جشن نوروز برای خودمون و همه در همه ی سال سر سبزی جاودان وشادی ،اندیشه ای پویا و آزادی و برخورداری از همه نعمتهای خدادادی آرزومندم، سال نو مبارک

همینقدر خشک و بی روح تحویل شد

مرسی خدا بابت همه چی

تنبلا خواب خرگوشی رفتن، من موندم و بارون و پنجره

برچسب: نویسنده: آریا حیدری تاريخ: دوشنبه 7 فروردين 1402 ساعت: 0:45

آخرین جمعه دی ماه.. با آقامون و بچه ها رفتیم نمایشگاه، یهویی

خوش گذشت هرچند بقیه دعوا کردن.. فک کنم تقصیر من بود

منم دل نداشتم تنهایی بفرستمش، پایه همیشگی شم هرجا بره، چه تو بارداری چه دوتا بچه

برچسب: نویسنده: آریا حیدری تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 13:55

دختر قشنگمون فاطمه زهرا، شنبه 16بهمن ماه ساعت 12.5 بامداد به دنیا اومد....قشنگمون قرار بود چهارشنبه به دنیا بیاد ولی یکمی شیطونی کردو زودتر اومد، کلا بچه بی دردسری بود برامون، بدون دوا و دارو اومد تو دلم، نه ماه بارداری هم زود تموم شد، زایمان راحتی هم داشتم..فقط حیف که کرونا نزاشت بقیه پیشمونباشن، برنامه ریزی هامون بهم خورد..اینکه تو بارداری ناز میکردم بعد زایمان اونجا نمیام اینکار نمیکنم و بچه مو نمیدم بهتون و...

برچسب: نویسنده: آریا حیدری تاريخ: پنجشنبه 9 تير 1401 ساعت: 0:55

جمعه تیرماه..وقت نمیشه بیام بنویسم ، سه ماه از سال جدید گذشت ، دخترمون بزرگ و شیرین شده.. پنج ماهشه غلت میزنه.. پسرمونم این ماه یادگرفت بگه آب...همه چیزو میفهمه ولی کلمه هایی که میگه.   تاتاب..دد..آب..دندان..مو..دس..ممه..هم..علی..آیلین..چقدر کم ..نوززده ماهه خیلی کم حرف میزنه از نظر من فقط آب کلمه است بقیه هیچی...ابن آقا پسر حسابی آجیشو آب دیده کرد..یا جیغ میکشه زیر گوشش یا گاز میگیره یا چک رو سرش..اها لگدم هست..الانم هردو خابن موجودات معصوم.. تصمیم گرفتم دیگه براشون تی وی روشن نکنم مخصوصا دختره که میخ میشد..میگن مغزشون توان پردازش تصاویر پشت سرهم نداره... دیگه روشن نمیکنم هرچند امیرو خیلی سرگرم میکرد...سه ششنبه به امید خدا مامانی میره مکه ..انشالله این یه ماه هم به خوبی بگذره و صحیح سالم برگرده..اها میگم چی خاستم بنویسم .شوهری با سوالش کمک کرد..واسه فرزند دوم دار شدنمون بهمون جایزه دادن بعد کلی اسم نوشتن بالاخره ماشین با قیمت کارخونه اسممون افتاد.. دخترم پول جهیزیشو جور کرد بابایی .تا خبرای خوش بعدی بای بای ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا حیدری تاريخ: پنجشنبه 9 تير 1401 ساعت: 0:55

خواستیم با پرواز به اوج اسمان وسفر به قعر دریا جهان را در سیطره خود در آوريم زیادی به خود مغرور شدیم قدرتمان را ما فوق بشریت فرض کردیم به ناگاه موجودی بسیار کوچک تمام قوانین ما را برهم زد و ما را برآنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا حیدری تاريخ: دوشنبه 29 آذر 1400 ساعت: 5:45

صفحه بندی