1403,, داره تموم میشه وقدر کم پست گذاشتم امسال.. دلم برای کوچیکی امیرمحمدم تنگ شده بود.. اومدم اینجا چند تا خاطره بخونم..زیاد نبود.. پسرکی که تا چندماه پیش نکران حرف زدنش بود الان دیگه راه افتاد.. دیگه با دوتا وروجک وقت اینجا اومدن ندارم.. یار هم نمیاد درگیره... امروز باهم روکش صندلی عوض کردیم..خوشم اومد تصمیم گرفتم بقیه خونه تکونی هم باهم انجام بدیم دوتایی قشنگه... بزنم به تخته یار غرغرو نیست ، بابام هر کاری انجام میداد جرات نمیکردیم بهش نزدیک بشیم ، فکر میکردم همه مردا اینطورین .. خداروشکر نبود.. .. دوست دارم همینطوری خوب بمون.. خوشحالم دارمت
امیر و فاطمه خواهر برادری شیطون.. فاطمه بسیار ناز نازو..
خواب یه بچه دیدم نوزاد ، تو بیمارستان بودیم تو پتو بود.. شبیه نوزادی امیر بود اسمشم امیرمحمد کذاشتیم با پتو میدم بغل یار.. خیلی دوسش داشتیم.. انگار فاطمه خونه بود ، امیر و عموش رفته. بودن مکه ... میدونم اگه ده تا بچه بیارم بازم حس بچه اول و امیر جانم بهم نمیده.. دلم بچه نوین نمیخواست انگار دلم میخواست امیرمحمد دوباره از اول بزرگ کنم،
برچسب:
نویسنده: آریا حیدری